پست سوم

خرید بک لینک
-شما توی شرکت پدرتون چه سمتی دارین؟

+سمت خاصی ندارم فقط الان میخوام پرونده اش کاملا بسته بشه.

-مهر شرکت همراهتونه

+نه

با مسوول پرونده خداحافظی کردم و از اتاق شرکت هایی که با حرف سین شروع میشن بیرون اومدم.دکمه ی آسانسور رو زدم و منتظر شدم که شش طبقه بیاد بالا و دلم برای معمولی ترین اتفاق زندگی تنگ شد.برای مرداد سال قبل،که با بابا اومده بودم و اون دکمه ی آسانسور رو زد و من گفتم بیا با پله بریم آسانسورش خیلی قراضه اس.بی حرف با من شش طبقه رو اومد پایین.روی هفتمین پله تا همکف ایستاده بود که گفتم چی شد به هن هن افتادی و خندید مثل همیشه بی صدا و با شونه هایی که بالا پایین میشدن.نشستم توی ماشین کولر رو روشن کردم و شیشه ها رو دادم پایین تا وقتی که باد کولر خنک بشه و دلم برای معمولی ترین اتفاق زندگی تنگ شد.برای مرداد سال قبل که جای پارک نبود و من نشسته بودم توی ماشین منتظر برگشتنش.چقدر دلم میخواد الان برم یه جایی بشینم منتظر برگشتنش باشم.بهش بگم به هن هن افتادی و بخنده،بی صدا با شونه هایی که بالا پایین میشن...

گلدونای مامان توی تراس ردیف چیده شدن.گلدونا رو آب میدم،صدای در میاد آقای همسایه پله ها رو تند تند میره بالا و من دلم برای معمولی ترین اتفاق زندگی تنگ میشه.وقتی که بی ماشین و کلید خونه میرفت شرکت.آیفون خراب بود.توی تراس می ایستادم و اومدنش رو میدیدم که توی کوچه راه میره،هرچند دقیقه یکبار عینکشو برمیداره و عرقش رو پاک میکنه،کیفش رو دست به دست میکنه و میرسه دم در و من واسش کلید میندازم پایین.کلید همیشه میوفتاد وسط کوچه،خم میشد و کمربندش بیشتر میرفت زیر شکم.

کاش هیچوقت صداش یادم نره.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:54&nbsp توسط نیلوفر شکوهی نیا |

پستِ ششم...

ما را در سایت پستِ ششم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 1:37

صفحه بندی