غروبِ زمستان بود و خیابان را بالا میرفتم و تنه میزدم به هر عابری که از رو به رو می آمد و دستهایم از سرما یخ زده بودند.وقتی ابتدایِ کوچه ای که آپارتمانش آنجا بود رسیدم،شب شد،سرما تا مغز استخوان همه رسید و هیچ عابری ندیدم.چراغِ تنگستنِ مغازه ای جلوی پایم را روشن کرد که وارد کوچه شدم.زنگ زدم و گفت "برادرم نیست،بیا" و جایی میانِ کوچه ی باریک بودم که کالسکه ی مشکی رنگ را دیدم.پسربچه ی دو ساله ای زیرِ پتوی ضخیم و دو بسته اسکناسِ پانصد تومانی خوابیده بود،شیرین،گرم.کاغذِ زردرنگ کاهی را خواندم که ساعتِ خواباندن و شیر دادن و غیره را نوشته بود،چیزی شبیه دستورالعمل نگه داری.بچه را بغل کردم،می خندید،چراغِ آپارتمانش روشن شد.
خوابِ دیشبِ من بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۶ساعت 13:28  توسط نیلوفر شکوهی نیا
|
پستِ ششم...
ما را در سایت پستِ ششم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 14:27