من یک وبلاگ خیلی خیلی شخصی دیگه هم دارم که البته مربوط به بخشی از روندِ درمانم میشه قرار نیست مخاطب داشته باشه.قلمم اونجا خیلی تلخ و گزنده و دوست نداشتنیِ درست برعکس اینجا.تقریبا هفته ای یکبار با ذوق مطالب قدیمی رو میخوندم ولی هرچی اونجا مینویسم با ترس مرور میکنم.جای دوست داشتنی نیست هرچند که به شدت اونجا به ناخودآگاهم نزدیکتره و البته به خودِ واقعیم.
حالم بدی نیست.خوبه نسبتا.این مدت اتفاقات مختلفی افتاده.بدترینش از دست دادن پدرم بوده و بهترینش اتفاقات مربوط به کارم.این روزها هم که همه درگیر انتخابات و حواشی اطرافش هستیم و من هیچوقت چهارسال قبل رو فراموش نمیکنم که موهام اندازه ی یک بند انگشت بود و قررررررمز و شالم پشت گوشم و یک عالمه گوشواره ازم آویزون بود و خبرنگار شبکه یک با میکروفون منو دنبال میکرد که به سوالش در مورد انتخابات جواب بدم من بهش گفتم امیدوارم کسی بیاد که ظلم رو ریشه کن کنه و عدالت رو برقرار و هیچکس به خاطر عقیده اش در حصر نباشه و خبرنگار باز هم پرسید و من بهش گفتم هزاربار هم بپرسی همینو میگم.اگر من رو از این اتفاق حذف کنید احتمالا این تصویر به واقعیت این روزها نزدیکتره.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 0:16  توسط نیلوفر شکوهی نیا |
پستِ ششم...ما را در سایت پستِ ششم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76