پستِ ششم

خرید بک لینک
یه حالی ام...هم خوب هم بد یا شاید بد هم نه،نگران.نمیدونم دقیقا چیه،دلشوره شاید.دلشوره ی روزهای پیش رو،دلشوره ی پشتِ سر گذاشتن روزهایی که هستم هر چی که هست این شبا مدام اشک می ریزم.اشکِ ناراحتی نه،اشکِ بلوغ،اشکِ گذار از دوره ی رشد.امیدوارم زودتر تمام بشه این ساعتها.ساعتهایی که یه آهنگ قلبم رو میگیره توی دستش و میبره به ناکجا،یا یه بوی خاص...

اگر بهم بگن یکی از سالهای زندگیتو انتخاب کن که همیشه همونقدری باشی من سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی رو انتخاب میکنم.

پستِ ششم...

ما را در سایت پستِ ششم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 23:52

کافیست خیال پرداز باشی.آنوقت است که داشتن یک دفترچه ی اختصاصی یا وبلاگ اختصاصی یا حتی یک صفحه ی اختصاصی در بی نام و نشان ترین سایت اجتماعی دنیا از نان شب هم واجب تر می شود.خیال پرداز که باشی پر حرف می شوی و بعد از آن هم تنها.یک انسان خیال پرداز تنهای کمی کوشا-مثل من-شروع می کند به نوشتن.از نوشتن در حاشیه ی کتاب تا وبلاگ نویسی....از توضیح دادن خودم و ارائه ی تعریف های مشخص درباره ی شخصیتم و خط مشی تعیین کردن در رابطه با اینکه قرار است چه بگویم و چه بنویسم و چگونه بنویسم متنفرم اما به طور کلی(!) اینجا محلی است متعلق به من برای بیان دغدغه هایم به دور از هرگونه خودسانسوری.و دیگر هیچ.... پستِ ششم...ادامه مطلب

ما را در سایت پستِ ششم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 14:09

همین الان نوشتم خوبم و عالیه و.....یه پست توی تلگرام دیدم در مورد دختری که دلش 206 میخواسته ولی پدرش واسش لکسوس خریده و پشت سرش جک های بی مزه ای که در مورد رابطه پدر و فرزندی گذاشته بودن که من پدرم کولر رو هم خاموش میکنه ،پدر من پول خودم هم میگیره و از این خوش مزه بازیای احمقانه.اینا احتمالا هیچکدوم یه روز صبح صدای بی رحمِ پرستاری که میگفت "شناسنامه باباتو بیار باطل کنیم" رو نشنیدن.هیچکدوم مجبور نبودن تنهایی خبر فوتِ پدرشون رو به همه بدن،مجبور نبودن از میدون آرژانتین تا سعادت آباد کنار مامانشون توی آژانس بشینن و جوری رفتار کنن که انگار نشنیدن که شناسنامه ی پدرشون قراره باطل بشه....هیچکدوم مجبور نشدن کنار تختی که تا شب قبل جای پدرشون بود بایستن و گواهی فوتش رو امضا کنند و چقدر خوب که مجبور به تحمل هیچکدوم این وضعیت ها نبودن.امیدوارم هیچکس این شرایط رو تجربه نکنه مخصوصا وقتی 24 سالشه...مخصوصا وقتی بیشتر از هر وقتی به عشق و حمایت پدرش نیاز داره.پدرها هر کاری برای ما انجام دادن نهایتِ اونچیزی بوده که میتونستن...پدرتون رو بپرستید چون روزی میرسه که مثل الان میشید...الانِ من که محتاج اینم که همراهش از روی پل هوایی میدون رسالت رد بشم و دستم رو بذارم توی جیبِ کتِ قهوه ای رنگش... پ.ن فاصله ی حالِ خوب تا بد همین چند دقیقه ایه که گذشت. پستِ ششم...ادامه مطلب

ما را در سایت پستِ ششم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 14:27

الان دچارِ سندرومِ "روزِ پیشا تعطیل " شدم،دلم گرفته،تنگ و کوچیک شده و همه چیز داره بهم فشار میاره البته اگر این آدمی که کنارم نشسته فقط پنج دقیقه من رو به حال خودم بگذاره میتونم خودمو جمع و جور کنم ولی مساله اینه که اجازه نمیده حتی نفس بکشم فقط حرف میزنه.

خدایا لطفا به من توانی بده که بلند شم.همین الان.لطفا....لطفا....

پستِ ششم...

ما را در سایت پستِ ششم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 14:27

میخوام بدونم کسی هست که از یک تجربه ی عاشقانه فرار کنه؟حتی اگر قرار باشه توی جاده ی مه آلود راه بری و هر لحظه ات با ترسِ رها شدنِ دستت بگذره.ما دوست داریم کسی دوستمون داشته باشه،کسی که مجبور نیست..کسی که میتونسته هرکسِ دیگه ای جز ما رو دوست داشته باشه ولی ما رو انتخاب کرده.این مورد توجه قرار گرفتن قشنگترین بخشِ یک رابطه است و بعدش خیالبافی شروع میشه که معشوق برای من قلبش تندتر میزنه،معشوق برای من فلان لباس رو میپوشه،معشوق برای من ماکارونی میخوره و.....شاید واقعا اینطور هم نباشه... عشق برای من لحظه هاییه که منتظرم.انتظار برای معشوق رو از خودِ عشق بیشتر دوست دارم.مثلا لحظه ای که لباس میپوشم و منتظرم که صدای بوق ماشینش رو بشنوم یا لحظه ای که خیره میشم به گوشیم که پیام بده... زمین لرزه کرمانشاه را لرزاند.چند ثانیه بعد از اینکه کزمانشاه بر مردمش آوار شد،اهواز هم لرزید...نه آنقدر شدید که بر سرمان آوار شود نه آنقدر خفیف که سراسیمه خانه ها را ترک نکنیم.زمین لرزید و من برای چند ثانیه تصاویر را کنار هم چیدم.یک روز قبل مجبور شدم برای انجام کاری خیلی فوری به اهواز بیایم،اتفاقی که اصلا در برنامه هایم نبود و حالا که با عجله شال را از روی چوب رختی برمیداشتم در خانه تنها بودم.همه ی خانواده مهمان برادرم بودند و من فکر کردم که اگر ساختمان بر سرم فرو ریزد چقدر غریبانه و تنها مرده ام....+ نوشته شده د پستِ ششم...ادامه مطلب

ما را در سایت پستِ ششم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 14:27

صفحه بندی