پست چهارم

خرید بک لینک
تابستون اهواز شب و روز نمیشناسه.شب فقط خورشید وسطِ آسمون نیست وگرنه دمای هوا فرقی نداره.نشسته بودم روی صندلیِ دو نفره ی یه ونِ درب و داغون.کولر نداشت،کیپ تا کیپ آدم،پنجره هم باز نمیشد.تقریبا همه ی فحشایی که بلد بودم رو نثار مرکز شهر کردم که چرا جای پارک نداره که من مجبور باشم ون سواری کنم.توی ترافیک عجیب غریب گیر کرده بودیم و گوینده ی رادیو هم از ترافیک اتوبانِ صدر حرف میزد.بیست دقیقه ای بود که سرجامون ایستاده بودیم.نور قرمز رنگ ماشین جلویی افتاده بود روی صورت من.حس کردم توی یه کافه ام وسط غربِ آمریکا و دور و برم چندتا مستِ عوضی نشستن.این شروعِ خیالِ من بود.نمیتونم از لحظاتِ بعد از این شروع بنویسم.بیش از حد شخصیه اما امروز روزِ معجزه بود.

1-من همه رو بخشیدم.همه ی آدمهایی که سعی کردن به شکلی منو متوقف کنن،سنگ بندازن،جلوی راهمو بگیرن،دستمو بشکنن پامو قطع کنن...آدمهایی که با نامردی جای منو گرفتن،حقِ منو گرفتن.برای همشون آرزوی خوشبختی کردم.و تصمیم گرفتم دیگه به هیچکدومشون فکر نکنم.هیچوقت،تحت هیچ شرایطی.

2-خودم رو بخشیدم.بابتِ حسادت ها و آه هایی که از روی حسرت کشیدم برای موفقیت بقیه.تصمیم گرفتم برای موفقیتِ هر آدمی تو هر زمینه ای خوشحال بشم.

3-تصمیم گرفتم تحتِ هیچ شرایطی به هیچ انرژیِ منفی ای اجازه ی ورود به روح و روانم ندم.دیرتر عصبانی بشم،بیشتر بخندم،راحتتر با مشکلات برخورد کنم و از هیچکس جز خودم توقعی نداشته باشم.

4-تصمیم گرفتم کمتر خرج کنم،بیشتر پس انداز کنم هم پولم رو هم خودم.

اینها تصمیماتی بود که میتونستم پابلیک به اشتراک بذارم.

اما

عمیقا

به خاطرِ اتفاقِ امروز

معجزه ی امروز

به خاطرِ جمله ای که اتفاقی شنیدم

خدارو شکر میکنم

و بی صبرانه منتظر شهریور نود و شش هستم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:46&nbsp توسط نیلوفر شکوهی نیا |

پستِ ششم...

ما را در سایت پستِ ششم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 1:37

صفحه بندی